تبليغاتX
روزانه های من و لو30فر
 

روزانه های من و لو30فر

 
 

روز و شبام اینجوریاس!

 
 
زهرا
زهرا

کوچیک که بودم...خاطرتمو تو یه دفتر می نوشتم....


اما حالا اینجا رو دارم که همیشه واسم می مونه....


حالا همون دختر کوچولو میاد اینجا و از روزانه هاش با لو30فر می نویسه.....



پ . ن = لو30 فر اسم اون گربه ملوس تو کارتون سیندرلا س.....

 

پیوند ها

فرشته نگهبان من

دلنوشته های یک مادر

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

پارسای ناقلای مامانی

اینجا بندر عباس است...

دخالت تو زندگی مرگ منه

پارسا جونم!تکون بخور همش تند تند...باشه؟

پوستر نی نی عشق من

دیدن سیسمونی واسه پارسای گلم

پسمله مامان!!!!مامانی فدات

بلیط بندرعباس و سونوی فردا

بیمه لوس بابا شامراد

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

لطفا از این به بعد بیاین اینجا....

 

 

www.looo30fer.blogfa.com

سه شنبه هفدهم دی 1387 |

 

پارسای ناقلای مامانی

دیروز دیگه واقعا داشتم دیوونه می شدم!!!!پارسام !پسز گلم!نگرانم کرده بود!!!

زنگ زدم دکترمو بهش گفتم من یه مورد اضظراری برام پیش اومده!الان وقت دارین منو ببینین؟اونم با کمال میل پذیرفت!

بعدش پیاده از دفتر مامان تا دکترو رفتم!زیاد نبود!واسه من خوبم بودش تازه!

بعدش تا رسیدم اونجا!یعنی همینکه با منشی صحبت کردم!دیدم پارسای نا قلای شیطونم!شروع کرد به ورجه وورجه کردن!!!!

 

پسر زشت مامان!!!فقط می خواست منو بترسونه!

 

بعدشم که رفتم تو دکتر واسم صدای قلب کوچولوی نازشو گذاشت!بعدشم تکوناشو!تو همون ۱ دقیقه ۳ بار تکون خورد!!!!!شیطون بلام!!!!

دکترم گفت : خانوم اینهمه تکون!!!دیگه چی می حوای؟؟؟؟؟اصن شکمت داره از جا کنده می شه که!!!!بچت انقد پرش داره دستگاه منو هم تکون می ده!!!!

 

الهی مامانی فدای اونهمه شیطونیت شه!!!!

 

بعدش اومدم دفتر و با هادی مهربونم رفتیم خونه مامانش اینا....

با اونام خداحافظی کردیم و .....

صبح کله ی سحرم جیگرم اونارو بدرقه کرد واسه کربلا...الهی سفرشون بی خطر باشه!

بعدشم از ظهذ اومدیم خونه نانازی من...

کلیم بهم رسیدن اینجا!

وبلاگم هنوز فیلتره!!!!!

 

 

چرا؟؟؟؟نمی دونم؟؟؟؟

 

خدایا!زودتر دزست شه......

 

اینم عکس جوراب خوشگل گل پسرم که بابا ییش واسش خریده....

دوشنبه شانزدهم دی 1387 |

 

اینجا بندر عباس است...

این اولین آپم تو بندر عباسه!!!!

 

اون شب آخر ناناز زنگ زد و گفت کامپیوترشو برده دفتر وکالتش!!!!ما هم موندیم چیکار کنیم با اون همه نیازی که به کامی داریم!!!!

خلاصه صبی یه هو تصمیم گرفتیم کامی رو توشه قطار کنیم.

بعدش راه افتادیم سمت راه آهن و ضمنا منم خیلی نگران پارسا ی گلم بودم.که خدائی نکرده تو این سفر اذیت نشه بچم.

بعدش تا قطار راه افتادش به ددی جونم اس ام اس زدم توش نوشتم پیش به سوی گاز گرفتن بابائی.....ددی ما راه افتادیم....هوررررررراااااااااااااا

تو کوپمون یه خانواده کردی بودن.دیگه هادی مهربونم عرو۳۰ گرفته بود با همشهریاش....اونا که خودشون با خودشون با لهجه کردی صحبت می کردن!ولی من اصلا بین این کردای مهربون احساس غربت نمی کردم.

بعدش که رسیدیم.تو راه آهن ریحانه زنداداش طاهره رو دیدم!گفت منتظر طاهره ایم...اومدیم دنبالشون.

تازه اون موقع بود که فهمیدم دوس جونم باهامون هم قطار بوده و من ندیدمش!!!!

 

بعدش اومد و کلی با هم جیغ و داد راه انداختیم اونجا.دیگه راهآهنو گذاشته بودیم رو سرمون!!!!

از تهران تا اینجا جالب بود.اونجا که داشتیم میومدیم یخ یخ!!!بارونی....تا اینجا همش یکی یکی لباسامونو در میاوردیم از گرما!!!!

بعدشم داداشی اومد دنبالمون و منم کلی با آبجیم لاو ترکوندم تو را آهن!

بعدش که راه افتادیم حسابی خیس عرق بودیم!!!!تمام شهر و یه بوی گند گرفته بود.....!!!!!!طبق معمول همیشه که این جا همیشه باید یه بوی گندی بده.....

می گفتن بوی لجن دریاس و ماهیای مرده کنار ساحل!!!!منکه دیگه داشتم خفه می شدم.....خدابا!!!آدم اصلا باورش نمی شه که تو این شهر....آدم زنده زندگی کنه!!!!

 

خلاصه اومدیم و همون اول داداشم مارو برد که خونمونو ببینیم.وووووووووووویییییییییییییی

خونه ی عشق من و هادی......

خیلی سعی کردم که با دیدن خونه و وسائلم بعد ۳ ماه گریه ام نگیره!!!!

 

بعدش که خوب همه جارو دیدیم ویاد خاطرات عشقولیمون کردیم کلی.....اومدیم و رفتیم خونه مامانی جونم اینا.....

نانازم کلی ذوق زده شده بود از دیدنم.کلیم شیمکمو ناز داد.بعدشم گفت : خودم اینجا کلی بهت می رسم دخملی....

یکمی که گذشت و من طبق معمول خونه رو گذاشته بودم رو سرم با جیغام....

ناناز برگشت به آبجی گفت : باز این دخمله اومد و خونمون شلوغ پلوغ شد....

خونه رو از ساکتی در أورد بچم...

بعد ناهار خوشمزه ای که ناناز درست کرده بود و خوردیم دیگه واسه شام رفتیم خونه مامان شریفه اینا....اولش کلی شاخ در آوردن منو دیدن آخه نمی دونستن منم دارم با هادی میام.یکمی دعوام کردن که چرا سفر کردم و .....مامان شریفه گفت : اگه می گفتی اینجوریه.تا برسی اینجا ما کلی نگرانت می شدیم....

خلاصه....منم اونجا رفتارم مث قبلنا بود و هیچ لوس بازی در نیاوردمظرفا رو تا آخر شستم..مث همیشه.....

اونام کلی اصرار کردن که نه و این حرفا.....

ولی من با خودم گفتم ۴ تا ظرف که منو نمی کشه!!!!عوضش اینا متوجه می شن که من چقد دوسشون دارم و واسشون احنرام قائلم.

بعد شام مامان اومد و به هادی گلم گفت : هادی!!!کادوی بچتون و الان بدم یا همون اردیبهشت؟؟؟؟

هادیمم گفت : همون موقع با همه بدین!مامانش گفت : اگه بدونی چیه؟همین الان می خوایشا؟؟؟؟

بعدش یه هو سوپرایزی دیدیم با یه لپ تاپ اومد.....

 

هادی نازم که طفلکی خیلی خوشحال شد.چون واقعا سختش بود با اون کامپیوتر فکستنی!!!!

منم خوشحال....!!!!چون با یع زحمتی کامی رو توشه کردیم و واسه خاطر ۱ ماه آوردیمش اینجا.....

حالا دیگه راحت شدیم.این لپ تاپم دکتر....همکار بابا شامراد.از کانادا آورده بود و خودشم ساکن همونجاس.دیگه حسابی اعلا بود....

هادی که خودش مارک توشیبا رو خیلی قبول داشت.

بعدشم اینکه....دیروز رفتنیم بازار که سیسمونی ببینیم و قیمت گنیم.رفتیم ماهک و سیمبا و نی نی ناز!!!دیدیم قیمتا ۱۰۰ تومن ۱۰۰ تومن داره با تهران ضد می زنه....

 

تصمیم گرفتیم سرویس کالسکه و....از اینجا بخره مامانم!شایدم مارک چیکو یا پیز گاردین!

بعدشم....ووووووووییییییییییی  بابا ی خوشگل و مهربون پارسای جیگلم واسه بچمون یه جفت جوراب خوشگل خرید.روشم دوتا کله موش گنده اس.که از توشم صدای جیلینگ جیلینگ می ده.....

ای جاااااااااااااااانم.....مامانی الهی فدای اون پاهای کوچولوش بشه.....

آوردیمش خونه و دیگه مامان اینا داشتن می خوردنش!!!!شبم گذاشتم کنار بالشمو باهاش لا لا کردم......

دیگه بیشتر از این نمی تونم بنویسم....چون هنوز با کیبورد بدون برچسب فارسی این لپ تابه عادت نکردم!!!

خیلی سختمه واسه تایپ.گاهی اشتباه می کنم.

 

راستی فردا صبم بابا شامراد اینا دارن می رن کربلا.

یکشنبه پانزدهم دی 1387 |

 

دخالت تو زندگی مرگ منه

صبی دیگه بعد نماز نخوابیدیم!که زودتر بریم اتکا واسه خرید!پا شدیم کلیم حالمون گرفته شد!اخه نا سلامتی کلی هزینه کرده بودیم و دستشوئی رو تعمیر کرده بودیم! ولی بازم داشتش چکه می کرد!

خلاصه آشمم که از دیشب بار کرده بودم تو آرام پز!تا حسابی بپزه!اخه اون روز یکه رفته بودیم انقلاب تو خیابون داشتن آش می دادن!اما من چون بدم میومد و می دونستم که تمیز نیست!نخوردم!اما خیلی هوس کرده بودم....

خلاصه رفتیم اتکا و کلی خرت و پرت خریدیم.منم تا تونستم چیپس و پفک و کیک و بیسکوییت و کلوچه و ... ور داشتم!اخه خیلی می ترسم تو قطار یه وقت حالم بد شه!می خوام یه چیزی همرام باشه لا اقل!

لو۳۰مم بهم گفت : همراهت حتما یه عطر و یه کیسه(احیانا اگه خدائی نکرده حالت به هم خورد)بیار!

بعدش اومدیم خونه آش و زدیم تو رگ!

راستی مادر جونم زنگ زد. فکر می کردم ناناز بهش گفته نی نیم پسمله!ولی نمی دونست وقتی گفتم : کلی ذوق کرد و گفت : من می دونستم پسره!بعدشم گفت : خاله آسیه می گه : من یه دکتر خوب به زهرا معرفی کردم!ولی نرفت اونجا!که چی؟اون بیمارستان بیمه مارو قبول نمی کنه!!!!آخه دختره ی ساده بزار شوهرت واست خرج کنه!نداره!خب خدا عمر بده پدر شوهرتو!روزی ۱ میلیون داره در میاره!

خودشم که گفته من می دم هزینه زایمانتو!دیگه چی می گی پس؟؟؟؟

 

خیلی به هم ریختم!کلی عصبی شدم!گفتم : مادر جون!اصن این کار عاقلانه ای نیست اخه!که چی؟وقتی من هم یه دکتر خوب دارم می رم!هم بیمارستانش خوبه!بیمه هم دارم!دیگه مگه عقلم کمه که تا خرخره شوهر بیکارمو بزارم تو قرض و قوله!

که چی؟فقط اون بیمارستان و دکتری که خاله می گه : خوبه؟؟؟؟بابا!خب اون یکی از خوباس!مگه دیگه دکتر خوب پیدا نمیشه؟؟؟؟

دیگه واقعا کفرم در اومده بود...من از دخالت تو زندگیم بدم میاد!به کی بگم اخه؟؟؟

بابا جون!وقتی یه بار پیشنهاد اون دکتر و دادین من گفتم : نه!دیگه هیییییییییییییییی اصرار نکنین دیگه!!!!روم نشد اینارو به مادر جون بگم!ولی اینو گفتم که!مادرجون!بالاخره هر کی تو زندگی شخصی خودش یه تصمیمی می گیره واسه مسائل شخصیش!حالا چه قشنگه که دیگرانم به تصمیمات اونا احترام بزارن!!!!

مادر جون بازم می گفت : نههههههههههههههه!اخه خاله می گه : اون دکتر خیلی خوبه!دختر!بیکاریا؟بزار پدر شوهرت بده دیگه!

گفتم : اخه مادرجون!وقتی نداریم؟واسه چی بیخود .... بعدشم آقا هادی یه مرده!خب دلش نمی خواد از باباش پول بگیره که چی داره بچه اش به دنیا میاد؟دلش می خواد رو پای خودش وایسه خب!!!اون بنده خدا هم حق داره دیگه!ادم که پاشو از گلیمش درازتر نمی کنه!!!!

خلاصه مادر جون بالاخره سکوت کرد!از همون سکوتائی که نشانه این بود که حرف من حقه!

بعدشم کلی گیر داد به اینکه چرا شلوار جین می پوشی؟؟؟اون بچه خفه می شه تو شکمت!!!

ای خدااااااااااااا..با با من واسه خودم دوس دارم زندگی کنم!اخه چرا انقد بهم گیر می دن؟؟؟؟

بعدشم گفت : با چه قطاری داری می ری دختر؟؟؟؟از اون خوباشه؟یا نه؟

گفتم : نه!درجه ۱!نگران نباشید!تازه آقا هادی می خواست واسم یه کوپه بگیره!من نذاشتم!

گوشیو گذاشتم ولی خیلی به هم ریخته بودم!طفلک پارسا هم تند و تند لگد می زد.انگار بچم هی بهم می گفت : مامانی آروم باش!

بعدش به هادی مهربونم گفتم : من تورو شناختم!ادمی هستی که همیشه به فکرمی!و کلیم واسم خرج می کنی....پس خسیس نیستی!

بعدشم من و تو و بچمون تو دنیای خودمون خوشحال و خوشبختیم!هیچ مشکلیم نداریم!ولی این دخالتای دیگران ....!!!!!!

 

چیششششششششششششششش.....اه........

 

هادیمم کلی زور زد تا من آروم شدم!ولی خیلی تپش قلبم رفته بود بالا....

 

خدایا!من تو زندگی هیشکی کاری ندارم!چرا انقد همه به کار من کار دارن آخه؟؟؟

بعدشم لو۳۰م لا لا کرد و منم ظرفای ناهارو شستم+ لباسا رو + گازم تمیز کردم!

بعدش اومدم تو نت و دیدم ستاره واسم کامنت گذاشته و گفته : وبلاگت از ۵ دی وا نمی شد!روزی ۱۰ بار چکش می کردم!تا امروز که درست شد!

خلاصه واسه یه بارم که شده تو این ایران به خواسته ی ما ترتیب اثر دادن!سریع!٬

وای نه!ببخشید!می ترسم باز فیلترم کنن!

حرفمو پس می گیرم!

بعدش رفتم حموم و بعدشم جیگرمو بیدار کردم تا اونم بره یه حمومی...بالاخره قبل سفر!همیشه یه حموم می خواد.

بعدشم زنگولوندم عمه زیبنده+آقاجون+ عمو علی!که خداحافظی کنم باهاشون!

بعدشم هیچی دیگه همین!

امروزم همه وسائلمونو جمع و جور کردیم و تقریبا آماده رفتنیم!

هوررررررررررررررراااااااااااااااا           ...........    فردا می رم پیش مامانی و بابائی.....

احتمالا اگه فردا نتونم بیام اینجا.این اخرین آپم تو تهرانه!

 

پارسا جون! پسر گلم! اخه چی شده که چند روزه کم تکون می خوری؟؟؟؟

 

هااااااااا؟ الهی مامانی بمیره برات...همش می ترسم چیزیت شده باشه!

پس اون تکونای محکم شیطونت چی شده مامان؟

اینم عکس پارسا جیگیلی من.....

 

این عکس سر گل پسمله.....البته بر عکسه ها؟چون سرش پائین بود اون موقع!

الهی مامانی فدای اون سرت بشه جوجوی نازم.....پارسا پیشی....

 

پدر صلواتی....!!! از همین الان معلومه شبیه بابائیتی!منکه از خدامه....اونقدر خوشگل و ناز وشیطون باشی....مث بابائی گلت!

 

چهارشنبه یازدهم دی 1387 |

 

پارسا جونم!تکون بخور همش تند تند...باشه؟

صبح بعد نماز بازم خوابم نبرد...نمی دونم چم شده این روزا؟شاید از ذوق دیدن خانوادمه...

بعدش همونجا تو رختخواب مشغول مطالعه شدم.دیگه متوجه نشدم چی شد؟فقط یه هو چش وا کردم دیدم ساعت ۱۱ س. خوشحال شدم که بالاخره خوابم برده.

 

پا شدم و صبحونمو خوردم و واسه ناهار اقدام کردم!جوجومم بیدار نکردم!چون دیشب تا دیر وقت بیدار بود و تازه خوابیده بود.

امروز هوس ماکارونی با سوسیس و قارچ کرده بودم.

بعدش که غذامو بار کردم پیشی ملوسمو بیدار شد و گفت : چرا منو بیدار نکردی؟خودت تنهائی ناهارو درست کردی؟دختره ی زشت؟منم اینجوری بودم.

بعدش بهش گفتم که دلم نیومد  بیدارت کنم.اخه تا همین الانم فقط ۷ ساعت خوابیدی گلکم!

بعدش با هم ناهار خوردیم و بعدشم من یکم وسیله ها و لباس مباسامو جمع کردم واسه رفتن!

بعدشم سرویس بهداشتی رو شستم.بعد با هم آماده شدیم پیاده رفتیم تا سر آلاله!

سه تا مجله خریدم واسه تو راهمون و نون باگد وا سه شام امشب که الویه بود و ناهار تو قطارمون!

برگشتنی هم دوغ خریدم.اخه من از وقتی که به ماست ویار کردم همش دوغ می خورم به جاش!

بعدشم اومدیم خونه و .....

امروز واسه مدیر بلاگفا ( آقای شیرازی) کامنت گذاشتم.ازش خواستم هر چه زودتر وبلاگمو درست کنه!

چون مطمئنم اشتباهی رخ داده!چون من هیچی خارج از قوانین بلاگفا نمی نویسم که وبلاگمو فیلتر کردن!!!

حالا امیدوارم زود زود زود....ترتیب اثر بده!

آخ جونمی جون.....

امشب که بخوابم صبح پا شم!فردا شبم که بخوابم صبحش باز پا شم.....بعدش دیگه یه خواب دیگه تو قطار دارم و بعدشم .............

 

ووووووووییییییییییییییییی...تو بغل مامانی و بابائی.....صفا.صوتی.صمیمیت!

دو سه روزه تکونای پارسا ی قند عسلم!خیلی کم شده!

الهی مامانی فداش شه....نکنه بچم اون تو سرما خورده!

آخه شنیدم ربطی به مادر نداره!ممکنه بچه تو شکم مادر هر مریضی(مث سرما خوردگی) بگیره.....

الهی.....پارسای جیگلم......تولو خدا یه لگد گندالو بزن به مامانی.....قبونش بشم....

سه شنبه دهم دی 1387 |

 

پوستر نی نی عشق من

صبی بعد نماز صبح دیگه خوابم نبرد!

اخه قبلشم یه خواب بد دیده بودم و با گریه بیدار شده بودم(طبق معمول همون خواب همیشگی!)

بعدش هر چی زور زدم.اینور اونور.انگار نه انگار!!!

هم پارسا جونم مشغول ورجه وورجه بود نذاشت مامانش بخوابه!هم ذوق رفتن پیش عزیزترین کسام هم....خلاصه نخوابیدم دیگه!

اومدم نشستم پای کامی و خاطرات نی نی سایت و خوندم.

بعدش زهرا زنگ زد.خیلی خشک و بی روح برگشت گفت : سلام!زهرا ؟ اون برگه های امیر حسین و میاری دم در؟ازت بگیرم و برم؟گفتم : ا ؟ شمائی؟ بیا تو....و درو زدم!

بعدش امانتیهایشو اماده کردم و هر چی منتظر شدم نیومد تو!یعنی فک کنم ۵ دقیقه شد!!!

هر چی وایسایدم اون انگار نه انگار!از پشت پنجره نگاه کردم دیدم در بازه!ولی اون نمیاد تو!

خلاصه به هر زوری بود با یه دست چادر و رو سرم به زور نگه داشتم(با لباسای تو خونه ای)با یه دستم اونهمه دفتر دستک و بردم از پله ها پائین!

دیدم خانوم وایساده دم پله ها!تا منو دید خیلی سرد گفت : سلام.(دقیقا عین سلامی که خودم واسه اولین بار به یه (مثلا) مغازه دار می کنم!!!!!)

منم جواب دادم!بعدش گفت : دستت درد نکنه و ..... منم هر چی اصرار کردم بیاد تو خیلی سرد و با کمی اخم کوچولو گفت : نه!باید برم جائی کار دارم!!!

(واقعا که!!!!آخه یکی نیست بهش بگه : فضولچه!!!!تو چطور گوشی تلفنو دستت گرفتی به همه خبر بارداریمو دادی!!!!کلی پشت سر من ذر زدی!!!!اونوقت نکردی یه تلفنم به خودم من بزنی بگی مبارکه!!!تازه الانم که منو دیدی عین برج زهر مار ی!!!!

که چی؟؟؟مثلا می گه : چرا زهرا به من نگفت بارداره؟؟؟؟؟می گفتم که چی؟؟؟الان که فهمیدی چیکار کردی؟؟؟؟غیر اینکه تلفن و ور داشتی و خبر چینی کنی!!!!و کلی غیبت؟؟؟؟؟........!!!!!)

ای خدا..ادم تو کار اینا می مونه به خدا!!!خیلی خاصن!!!من یکی که نمی تونم تحملشون کنم!واسه تبریک و ....هیچ توقعی از کسی ندارم!اما یکی واسم قیافه بگیره بدم میاد!یا اینا که یکی شون از فضولی و خبر چینی داره می میره!یکیشون از فضولی و حسودی و خبر چینی!!!!!

به قول هادی گلم....که همیشه راجع به اینجور افراد می گه : مارا به خیر تو امیدی نیست....شر مرسان!!!!

خلاصه اونم رفت و یه قوز گنده از رو دوشم ورداشته شد.

بعدش که جیگر ملوسم و بیدار کردم خاله آسیه زنگ زد.اونم یه ۱ ساعتی باهام صحبت کرد!

گوشیو که گذاشتم گوشم شده بود لبو!!!از قرمزی!!!دستام که کاملا بی حس بود و خواب!!!!

آخه من اصلا عادت به تلفنای طولانی ندارم!از پرحرفی اونم پشت تلفن بدم میاد!

خلاصه بعدش دست به کار شدم و واسه ناهار لوبیا پلو درست کردم.ولی خودم اصلا نتونستم ازش بخورم.یعنی چند قاشق به زور خوردم و بعدش اق پشت اق!!!

دیگه هیچی نتونستم بخورم!

نمی دونم چم شده؟؟؟؟به هیچی نمی تونم لب بزنم!این خیلی بده!پارسای مامان ضعیف می شه یه وقتی....مامانی قربونش بره!

بعد ناهار لباس شستم و بعدش حاضر شدیم رفتیم انقلاب!جوجوم کتاب می خواست.هرچند کتابش گیرش نیومد ولی دو تا کتاب واسه من خرید(۵۰ مدل سالاد و ۵۰ مدل غذای فوری)بعدشم یه گل مو واسه من خرید.....کوچولوی کوچولو...از همونائی که دوس داشتم...ظریف!

که وقتی می ذارمشون تو موهام فقط دو تا گل کوچمولوی خوشمل داره برق برق می زنه تو موهام!

بعدشم رفتیم خونه عمو کامی!آخه تازه از مشهد اومده بودن!

اونجا هم کلی با ساینا ملوسه بازی کردم..زن عمو هم کلی اصرار کرد و با وجود اینکه واسه شام نرفته بودیم واسم یه سوپ خوشمزه ریخت و کلی اصرار کرد بخورمش!خیلی بهم خوش می گذره تو جمعای (کرمانشاهی) هادی اینا...همش پر از خنده و صمیمیته!

امشبم مث شبای گذشته همه ی بحثا حول محور پارسای جیگرم بود...الهی مامانی قبونش بله....هنوز نیومده شده نقل همه مجلسا.....

عمه جون که از همین حالا کلی قربون صدقه اش رفت و گفت : دیگه نشنوم بگی بچه ی من عمه نداره!خاله نداره!من مگه مردم؟خودم می شم عمه جونش!

بعد اونجام صاف اومدیم خونه و ......

من هنوز همون دو قاشق ناهارم رو دلم بود!ولی پیشی ملوسم هی اصرار می کرد باااااااااااااااااایدددد شام بخوری!به زور راضیش کردم که فقط یه همبرگر کوچولو رو باشه!

اونم سریع زنگ زد و همبرگر و آوردن!منم مجبوری خوردم!

حالام اومدم اینجا ....

ولی چند نفر بهم گفتن : وبلاگم فیلتر شده!در حالیکه چند نفر دیگه راحت بازش می کنن و خودمم همینطور!!!!

اینم عکس پوستریه که امشب خریدمش!

از قدیم این عکسو من دوس داشتم!همیشه وقتی می رفتم تو مطب دکتر محسنیان فقط نگاهم رو دیوارش بود که این عکسه بود.....

 

 

این منم...اینم پارسا گلمه که بقل مامانیشه.....

 

 

سه شنبه دهم دی 1387 |

 

دیدن سیسمونی واسه پارسای گلم

ساعت ۶.۳۰ صبح راه افتادیم سمت ولیعصر.که همون اول کارت سوخت هادی گلو بگیریم.

وییییییییییهووووووووووو..خدا.محشر بود.تازه فهمیدم ساعتائی که من تو پتوی گرم و نرم زیر گرما ی خونه و بخاری بیرون چه محشریه!!!با اون تاریکی...با اون هوای فوق العاده یخ!خیلی آدم شارژ میشه..تازه می فهمی از زندگی عقبی وقتی خوابی و تو خونه ای!وای همه دارن دنبال یه کاری می رن..همه پر از جنب و جوشن!همه اکتیو و پر از شادی!

خلاصه به زور کارت سوخت هادیمو گرفتیم!انقد دویدیم دویدیم...تا زنگ زدن به پستچیه ..اونم تو راه بود که مثلا کارتو برسونه خونه(حالا معلوم نبود کی ؟؟)بعدش از نصف راه برگشت و گفت : هنوز خیلی دور نشده بود.بعدش ما رفتیم کوچه  ی پشتیه پست و کارتو گرفتیم.

وقتی گرفتیم و از آقاهه دور شدیم!دوتائی با هم جیغ کشیدیم....

بعدش رفتیم همون ور خیابون.بلیط قطار گرفتیم.اول خانومه گفت : تا اخر ماه پره!ما هم خیلی ناراحت شدیم.بعدش من که می دونستم اینا همیشه بلیط دارن اما.....برگشتم گفتم : خانوم توروخدا!ما فقط ۲ نفریم!نمی تونید یه کاریش بکنین؟

اونم یکم با کامپیوترش ور رفت و گفت : واسه ۱۰.۱۱.۱۲.۱۳.۱۴ کنسلی داریم.....

می خواید؟ما هم از خدا خواسته.....گفتیم اره!بعدش یه بلیط واسه ۱۲ گرفتیم....

 

هوررررررررررررررااااااااااااایعنی من جمعه تو بقل مامانی و بابائیمم.....

 

سریع اس ام اس زدم ناناز و گفتم. اونم کلی ذوقید....نوشتم : من و آقا هادی و پارسا  داریم میایم..البته گل پسرمو قورتش دادما؟

 

بعدش رفتیم بیمارستان گلستان . اونجارو هم دیدیم ولی بازم تمیزیش به دلم نشست.اما یه حسن خیلی خیلی بزرگ داشت..اونم اینکه اونجا فقط سزارین انجام می شد....

بعدش اومدیم خونه و خسته کوفته..دربه داغون....یه چیزی با هم خوردیم و ....

جوجوم لا لا کرد و منم یه کوچولو با کامی ور رفتم...اها..راستی قبل از ناهارم یه هو سرزده خاله آسیه اومد خونمون.با مطهره!

اومده بود به من سر بزنه.... بعدشم گیر داد که بچت چیه؟منم یه جوری پیچوندمش و خلاصه سر و ته قضیه رو هم اوردم.

بعد که هادیم از خواب پا شد..با هم رفتیم خیابون بهار!

وووووووویییییییییییییییی...کلی سیسمونی دیدیم واسه پارسای گلم!

فقط رفته بودیم یکم ببینیم و قیمت کنیم تا وقتی رفتیم بندر عباس ببینیم اینجا بهتره؟یا بندر؟

که بعد به این نتیجه رسیدیم که مارکای خارجی بندر بهتر و ارزونتره ولی خب دیگه شاید به جدید ی و تنوع مدل تو تهران نباشه.

امشب بیشتر پیر گاردین و چیکو و گود بی بی دیدیم....تصمیم گرفتیم سرویس کالسکه و کریر و آغوش و ..... از بندر بگیرم ولی سرویس چوبی تخت و کمد و ....از تهران بگیرم که هم خوشگل تر داره هم ارزون تر.

مامانی هم همش بهم می گفت : سیسمونیتو از قشم واست می گیرم...ولی من زیر بار نمی رفتم حالا فهمیدم راست می گه....

فقط یه میز غذای کوچولو ۳۰۰ تومن.یه سرویس کالسکه و ...۳۹۰ یا ۴۰۰ تومن بودش....فقط یه دست بلوز و شلوار ۱۵ تومن!!!

وای خدا!!!واسه من و هادی که دوتامون ته تقاری هستیم و بچه ندیده!این قیمتا خیلی عجیب بود.چون هیچوقت فکر نمی کردیم یه دست لباس بچه انقد گرون باشه!!!!

خلاصه هیچی دیگه بازم خسته..کوفته...داغون!برگشتیم خونه!

تا اومدم دیدم زهرا زنگ زده.گوشیهامو نگاه کردم دیدم بیرونم بودم زنگ زده!ولی چون گوشیم تو کیفم بوده نشنیدم!

هیچی دیگه...منم خیلی چشم دیدن اونو دارم حالا انگار؟؟؟؟خاله یه سری دفتر و دستک داده بهم که مال امیر حسینه...گفته سیروس میاد دم خونمون ازم می گیره!!!

سر این قضیه نی نی ...همه رو خوب شناختم!!!!زهرا خانوم از بس همیشه داره از فضولی می میره...چون تو این جریان نتونسته خوب خبر جمع کنه و به همه انتشار بده!باهام قهر کرده!که چی؟چرا زهرا همون اول نگفت : بارداره!!!!

ملیکه خانوم حسود و فضولم از همین چیز ناراحته!!!!که چی چرا زهرا... می ده به من نمی گه؟؟؟؟والا......

مامانش خاله خدیجه هم که هیچی خدای حسودی و ... بازم همینجور!اخه اصن به من چه که شوهر ملیکه راضی نمی شه بچه بیارن؟؟؟؟؟به من چه که ایشون ۲۹ سالگی ازدواج کرده؟؟؟؟به من چه که ازدواجش ۶ ماه قبل از من بوده!!!؟؟؟؟؟

حالا من باید به زنجیر اونا زندگی کنم؟؟؟بعد ۳ سال عرو۳۰ و اتمام درس بچه نیارم؟؟؟؟

وایسم ببینم خانوم کی هوس می کنه باردار شه؟؟؟؟

 

چیشششششششششششششششش..........

 

خب از این بدا گذشته...دیشب موقع خواب طبق معمول همیشه....پسمل گلم هی تند و تند تکون می خورد...خدا..این بچه اصن انگار هیچوقت خواب نداره....الهی فداش شم....

بعد هر تکونش طبق معمول کلی بلند بلند نازش می دم..... هادی گلم دیشب بهم گفت : خوش به حالت!بهت حسودیم می شه...که اینهمه احساس خوب و خودت تنهائی تست می کنی.....

بعدش منم بهش گفتم : تو هم می تونی شریک باشی!!!!بیا....

بعد دستای مهربونشو گرفتم و گذاشتم رو شکمم......اول باورش نمیشد..داره تکونای پسرشو لمس می کنه.....

ولی بعد کلی نازش داد و ....شکممو بوسید.....

بهم می گفت : زهرا!!!یعنی اینقد تکون می خوره واقعا؟؟؟؟؟گفتم : اره!مدام در حال تکون خوردنه!!!!جوری که همیشه هواس منو با خودش پرت می کنه!!!!

بعضی وقتا هم هادیم شیطونی می کرد و به پارسا ی جیگرم می گفت : بابائی...تا می تونی به مامانی لگد بزن......اینا همه اموزش گل کوچیکه!!!البته اومدی بیرون دوتائی با هم مامانیو اذیت می کنیم.....

الهی که من فدای خورشید زندگیم بشم که اینقد پسرمونو که حاصل عشق پاک منو خودشه دوس داره......

صبا هم تا چش وا می کنم بهش سلا می می کنم و صبح به خیر می گم!بعدش پیشی ملوسمم می خواد بهش سلا م کنه و ...می گه : شکمتو بیار جلو....بعدش بهش سلام.صبح به خیر می گه!بوسشم می کنه و ......

 

خب..اینم از امشب..حالم خیلی خوب نیست.....دستام بی حسه اصن نمی تونم تکونشون بدم....یه حالت تهوه عجیبی دارم...نه گشنمه!نه سیرم!

نمی دونم؟شاید از خستگیه زیاده!شایدم از بی غذائی  و بد غذائیه.....

عیب نداره...عوضش دیگه تموم شد.....می رم پیش مامانیمو کلی بهم می رسه.....

چاق می شم..چله می شم...بعد می یام اینجا دوباره......

 

یکشنبه هشتم دی 1387 |

 

پسمله مامان!!!!مامانی فدات

اوووووووووووووووووووویییییییییییییییییههههههههههههه..........

 

 

نی نی گلوم پسمله!!!!!!!!!!!!!

 

فعلا فقط همینو می گم!بقیشو از اول می نویسم!

 

صبح کله سحر پا شدیم.رفتیم خیابون گردی!کلی دنبال سونوگرافی ۴ بعدی گشتیم!که بیمه مارو قبول کنه.آخه قیمتش ۷۰ هزار تومنه!واسه آزادش البته.

بعدشم رفتیم بیمارستان تهران پارس و دیدم.بعدشم کلی دویدیم دنبال کارت سوخت بابا ئی هادی!از این اداره پست به اون پست!از این شهر تهران به اون سر شهر!

خلاصه فقط داشتیم می دویدیم.....

انقد که همشم اونا می گفتن : کارتت فلان جاست!بدو برو!تا تعطیل نکرده.ما هم واسه همین مجبور بودیم ناهار خوردنو بزاریم واسه بعد از گرفتن کارت!چون تا اونجا رفته بودیم دیگه!

خلاصه ساعت ۲ همینجوری که هی می بندن بدو بدو!با چیپس میپس موقت خودمونو سیر کردیم.بعدش یه هو دیدیم ساعت شده ۴.۳۰!!!!سریع اومدیم خونه تا نماز ظهرمون قضا نشه!چون ۵ نماز مغرب بود!

تازه خودمونم یه جوری خودمونو سیر کرده بودیم.

خلاصه اومدیم خونه و بعد نماز با هم کوکو سبزی خوریدم!

بعدش یه چند تا سونو گرافی زنگلوندیم.ولی هیچکدوم وقت نداشتن!

همینجوری راه افتادیم رفتیم مرکز سونو گرافی سایه!

دیدم چه خوب!وقتم داشتن!

خوشحال.....رفتم تو اتاق!هادی جونمم اومد و فیلممو با موبایل گرفت.....

به دکتره گفتم : جنسیتشو می شه بگید؟

 

گفت : هنوز زوده!و تازه اندامهای جنسیش داره نمایان می شه.یعنی شروع به نمایان شدن کرده!

ولی حالا که انقد اصرار دارید بزار ببینم چی میشه؟

کلی سعی کرد و بعد یه مدت گفت : پسره!!!!البته احتمال ۷۰.۸۰ درصد!

ولی ۴ هفته دیگه اگه بیای دقیق مشخص می شه که چیه؟

وای خدا!!!!منو می گی؟؟؟؟؟انگار دنیارو بهم داده بودن!می خواستم بچمو بخورم اون لحظه!

البته حیف که مانیتورش تو دید من نبود!یعنی پائین پام نبود(مث جاهای قبلی)کنار سرم بود!

واسه همینم من ندیدم کوچولو ی نازنینمو!

ولی بابائیش فقط داشت ازش فیلم می گرفت و خودشم تو مانیتورو نگاه  می کرد و همش زیر لب(البته جوری که من و دکتر می شنیدیم)می گفت : جاااااااااااان.....

داره همش دست و پاشو تکون می ده!

خلاصه کلی بچشو ناز می داد.....منم عاشق اخلاقای این مدلیشم!

بعدش می گفت : الهی....زهرا داره دهنشو وا می کنه!

می گفت : قشنگ معلوم بود که داره دهنشو وا می کنه!دست و پاهاشم مدام تکون می ده.

وای منکه دیگه دلم آب افتاده بود!

بعدش نشستیم تو ماشینو سریع زنگولوندم ناناز!

بهش گفتم : مامانی!یه دختر خوب سراغ دارین؟آخه واسه گل پسرم می خوام.....

 

نانازمم گفت : واییییییییییییییی.....پسره؟؟؟؟؟؟!!!!!!

 

گفتم:  آره!گفت : مبارکه و سالم باشه و ...این چیزا...

 

بعدشم زنگ زدیم ددی جونم!ولی خب!مث اینکه خبرم سوخته بود!چون نانازم زودتر از ما کار خودشو کرده بود!

ددی هم داشت بال در میاورد!گفت : خوب بخور!پسرت تپلی شه....

 

منم گفتم : ما دیگه داریم میایم پیشتون!ما یعنی من و آقا هادی و محمد پارسا کوچولو!

بابئیمم اذیتم می کرد و می گفت : اون آخریه رو راه نمی دیم خونمون!

بعدش رفتیم سمت خونه!ولی من انگار دوس نداشتم برم خونه!واسه همین هادی مهربونم مارو برد پارک چیتگر!

رفتیم و یه قسمتائی از شهر زیر پامون بود......کلی ذوق کردیم و از همدیگه فیلم گرفتیم....

بعدش زنگلوندیم مامان شریفه و با با شامراد.

اونا هم خوشحال شدن!

ولی مامان هنوزم می گفت : واسه من فرقی نداره....فقط سالم باشه....

بعدش تند وتند به تمام دوستام اس ام اس زدم...هر کی یه جواب قشنگی داد....

سحر (کرمانشاهیه)گفت : اسمش چیه؟

اونیکی سحر شمالیه گفت : مبارکه!از اولم می دونستم تو پسر میاری!خاله دورش بگرده..قبونش بله و .....

بهنازم گفت : بععععععععععله!!!خودم!!!(تو جواب اس ام اس من که گفته بودم دختر خوب سراغ داری؟)

لاله هم سریع زنگ زد و کلی ذوق کرد!

دادشی هم که همون اول زنگ زد!گفت : این اس ام اس شوخی بود یا جدی؟؟؟؟؟؟

بعد.....

سمی هم زنگ زد و کلی جیغ کشید......

 

سعیده هم همینطور!ولی اس ام اس زد نه زنگ!اخه تلفنشون یه طرفه اس!

به طاهره هم خودم زنگ زدم!

 

به طوبی جونمم زنگولوندم.....ولی متاسفانه حسن گوشیو ور داشت و یه روز دیر زنگ زدین!همین امروز رفت دبی پیش مامانش اینا.....

یک ماه دیگه میاد.....

 

هیچی دیگه اینم از این....

 

راستی آبجیمم زنگ زد و کلی جیغ کشید..........

 

قراره بریم بلیطم بگیریم و راهی بندر عباس شیم.....

 

وووووووووووووویییییییییییییی...مامانی و بابائی ...عشق منن.....

 

۱ ماه دیگه بر می گردیم.

 

الان خیلی خسته ام!تمام بدنم کوفته اس!سرمم حسابی سنگینه!

امروز زیاد دوندگی کردیم اخه!

باید برم بخوابم!

من و گل پسرم!

 

پارسا جون!!!!

 

قبونش بلم الهی.....

 

اینم عکس آرتین خوردنیه که همیشه می رم تو وبلاگشو عکساشو می بینم.....

 

ساکن امریکاس!عکسشو گذاشتم بک گراند کامی!از بس دوسش دارم.

 

دوس دارم پارسای منم این شکلی شه.....

 

تپل مپل و سفید و ناز و خوردنی.......

 

 

 

 

یکشنبه هشتم دی 1387 |

 

بلیط بندرعباس و سونوی فردا

لو۳۰ فر مهربونم واسه ناهار پیشنهاد بیرون رفتنو داد!چون من واقعا از وقتی اومدم اینجا دیگه غذا بی غذا!!!قبلنا که بد غذا بودم هیچ!!!حالام که نی نی قورت دادم دیگه بدتر!

می گن : خانومای باردار غذاهائی که دیگران پختنو خوب می خورن!واقعا همینطوره!

منکه دلم واسه دستپخت مامانیم یه اوچولو شده....

خلاصه رفتیم تو همون رستوران همیشگی!تو شهرک حامد اینا!ولی متاسفانه اونجا کلا سالن رزو بود و مث اینکه کسی داشت توش سور می داد مثلا؟!!!

خلاصه همینجوری الکی فقط با بررسی های ظاهری!رفتیم تو یه رستوران همون اطراف!

ولی واقعا هم جاش شیک و با کلاس بود!هم تمیز و هم دکوراسیون محشر!ما هم رفتیم نشستیم درست کنار آکواریوم.عشقولانه های ماهی هارو نگاه کردیم و ....

منم که ویار کباب داشتم!طی یک حرکت بسیار بسیار تعجب آور تا آخرین دونه ی برنجمو خوردم!من!!!!منی که همیشه غذامو زیاد می آوردم!حتی یه تیکه هم از کباب لو۳۰م خوردم!!!دیگه هادی گلم اینجوری بود قیافش!!!!

می گفت : خوشحالم که امروز بعد قرنها بالاخره خوب خوردی!!!

اخه بچم بیچاره با این بی غذائی من چه جوری بزرگ شه؟تپلو شه؟من گازش بگیرم؟؟؟؟جاااااااااااااااان..مامانی فدات...جیگر!

خلاصه بعدش اومدیم خونه و بالاخره بعد کلی کلنجار رفتن و هر روز یه تصمیم جدید گرفتن!برنامه سفر به سوی مامانی جونمو ریختیم....طفلک هادی گلم!با وجود اینکه الان نباید جاش عوض شه و نباید هی اینور اونور شه....ولی راضی شد که بدون ماشین برگردیم و واسه امتحانش بیایم اینجا!چون تهران شرکت کرده!

الهی فدای اینهمه محبتش بشم!اون واقعا همیشه منو شرمنده می کنه!همیشه منتظر یه فرصتم که یه جا هم من واسه اون فداکاری کنم!ولی بازم تا می خوام به خودم بیام می بینم اون از من جلو زده.....

به قرآن همیشه خجالت زده شم!!!به خودشم گفتم ! امروز که دیگه حتی روم نمی شد تو چشاش نگاه کنم!وقتی با رفتنمون موافقت کرد!

آخه این که نمی شه!یه روز بگم بند نه!دپرسم!همش گریونم!تهران!اونم بگه: چشششششششششششششششم!!!!

دوباره دو روز دیگه بگم : تهران خوبه!ولی الان فقط مامانمو می خوام!

دوباره بازم هر روز گریه!اونوقت اونم باز با مهربونیاش بگه : چشششششششششششششششم!!!!

ولی خب هیشکی ندونه!من یکی که می دونم اون الان چه وضیت روحی داره؟پر از استرس!همش نگران نتیجه ارشدشه!چون اگه قبول نشه یه سال یعنی از کار و زندگی عقب مونده!در حالیکه می تونست بره دنبال یه کاری! و.....

خلاصه الان ذهن اونم پر از این افکاره...ولی اون خیلی راحت خودشو فراموش کرده و نمی بینه!و فقط و فقط منو می بینه و به خاطر من کلی فداکاری می کنه....

در حالیکه الان خودشم نیاز به رسیدگی داره....نه اینکه هر شب هرشب!وایسه پای گاز و شام درست کنه!!!

خودم تنهائی فدای تمام مهربونیاش شم....

 

خلاصه زنگولوندم ناناز و قضیه رو بهشون گفتم . هم ناناز هم ددی کلی ذوق کردن و خوشحال شدن!گفتن : بیا اینجا حسابی بهت برسیم.چیه؟اونجا واسه خودت چی می خوری؟اصلا معلوم هست؟(منم ترسیدم رو کنم که شبا بدون شام فقط با خوردن یه بشقاب پر میوه می خوابم!)

خلاصه...

زنگم زدم به سمیه و پریسا که راجع به بیمارستان و دکتر و ...اطلاعات بگیرم.هر دوتاشون بیمارستان تهرانپارس زایمان کرده بودن.راضی هم بودن.

اونجا طرف قرارداد با بیمه ما هم هست!باز دوباره سمیه بیچاره شب زنگ زد و گفت : از چند نفر دیگه هم پرسیدم گفتن : اونجا خوبه!بقیه ا... هم خوبه!

حالا تو گیرای دم درشو بیخیال شو!والا دکترای خوبی داره.

بعدشم گفت : اونجا واسه سزارین مشکلی ندارن!راحت قبول می کنن و ....

خب اینم از امروز!

 

راستی اوووووووووووووووووووووووییییییییییییی.......

 

فردا دارم می رم سنوگرافی اگه خدا قبول کنه البته.....

 

خدایا یعنی این ووروجکی که همین الانم داره تو شیمکم وول وول می خوره.....چیه؟

دخمل یا پسل؟

هنوز به هیشکی نگفتم!گذاشتم یه هو فردا همه رو سوپرایز کنم.

 

قراره فردا صبح زود کله سحر پا شیم و بریم هم سونو هم انتخاب دکتر و بیمارستان!

که دیگه ایشا... همه چی قطعی شه و برنامه ریزیهامونو واسه زایمان کرده باشیم!

خدای...کاش دکترم با سزارین موافقت کنه.....

چون من با طبیعی می میرم...مطمئنم دیگه زنده بیرون نمیام از عمل!!!

دیگه اینم از این.....

خدا کنه فردا کارت سوخت هادیم برسه دستمون تا یه هو بلیط بندر عباسم بگیریم!

و دکترم بزاره کاش.....برم پیش مامانیم....

وای دلم مامانمو می خواد...و نوازشاشو و ...

امشب نمی دونم چه عکسی بزارم؟

ولی یه هو این عکسارو پیدا کردم!

اولیش سوتیه منه!که از کلاس میومدم و اینقدر خسته بودم که اشتباهی تخم مرغو ریختم تو سبد ظرفشوئی!

اون موقع منم تازه عروسم بودم ..خب!!!چرا خب پس که؟؟؟؟!!!!!

دومیشم سوتیه پیشیمه...که این دسته پولو اشتباهی انداخت تو سطل آشغال!!!

منم نامردی نکردم !گذاشتم اونم یه روز سوتی بده تا عکسشو بگیرم!بعدش سریع دویدم و از سوتیش عکس گرفتم!

بعدشم بهش گفتم : عزیزم!تو که انقد پولداری.....پس چرا واسه من یه مانتو نمیخری؟؟؟؟هااااااااااا؟؟؟؟

 

دیگه چیکار کنیم دیگه؟؟؟

 

تو خونه ی بابا!به دور از وسائلمون!دور از خانواده هامون!

فقط دلمون به دیدن عکسای خاطره انگیز اون موقع ها خوشه دیگه.....

 

هییییییییییییییییییییییی.......

 

 

 

جمعه ششم دی 1387 |

 

بیمه لوس بابا شامراد

امروز صبح کله ی سحر پا شدیم!ساعت ۶.۳۰.واسه اینکه زودتر حاضر شیم و بریم بیرون!دنبال کارامون!

بعدش رفتیم بیمارستان خاتم الانبیاء ساعت ۸.۳۰ رسیدیم.منشیش گفت : دکتر ساعت ۹ میادش.وقتی من رفتم تو اتاقش ساعت نزدیکای ۱ بود!تازه مثلا اول باردارا رو فرستاده بود تو!

رفتم تو دکتره کلی سرش شلوغ بود.مث آتیه نبود که تک تک.قشنگ.شیک و منظم بفرسته تو!همه رو گله ای معاینه می کرد.تا رفتم اصلا مهلت نداد حرف بزنم!سریع همونجا منشیش فشارمو گرفت.گفت ۱۲ روی ۶.خوبه!بعدشم دکتره رفت تو اتاق معاینه و داد زد گفت : همه ی حامله ها بیان اینجا واسه معاینه!منم رفتم.خوابیدم و صدای قلب فرشته کوچولومو واسم گذاشت.....

الهی فدای جیگرم شم.....نمی دونم چرا انقد قلبش کند می زد؟یعنی کند که نه!به تندی دفعه های قبل نبود.راستی وزنمم شده بود ۵۶.۵...وای خدا ببین از ۵۱ شروع کردم!حالا رسیدم به ۵۶!!!!

بعدش تا با دستش شکم منو لمس کرد سریع برگشت گفت : شکمت الان منقبضه؟یا همیشه هست؟یاد وقتائی افتادم که تو خونه بودم و هر چقدر می رفتم دستشوئی تا میومدم بیرون.بازم احساس می کردم مثانه ام پره!و یه چیزی داره بهش فشار میاره!ولی فکر می کردم چون نی نیم داره بزرگ می شه اینجوریه!

بعدش که دکتره فهمید من کلسیم می خورم!کلی دعوام کرد!و گفت : به خاطر همین اینجوری منقبض شده دیگه!!!!خانوم شکم شما اندازه ی یه خانوم ۲ ماه اس!!!نه ۵ ماهه!!!!

منم بهش نگفتم که اون قرصو دکتر میر اسماعیلی (آتیه)داده!چون اگه می فهمید که من مریض اونم منو معاینه نمی کرد و می گفت : برو پیش دکتر خودت!بعدش برگشت گفت : این دکترای شهرستان چیکار می کنن اونجا واقعا؟؟؟؟!!!!این داروها اصلا مناسب شما نیست خانوم!بزار واسه بعد زایمانت!نه الان!می دونی چقدر جلوی رشد بچتو گرفتی؟؟؟؟؟؟

منم خیلی ناراحت شدم!

بعدش تازه به این نتیجه رسیدیم که اون بیمارستان بیمه  ی مارو نداره!و من مجبورم دکتر کاتب!که کلیم معروفه و مجرب!بزارم کنارو برم یه بیمارستان دیگه!

از اونجا یه راست رفتیم بیمارستان بقیه ا... که مال خود ارتش بود!(چون بابای هادی دکتر بیمارستان ارتشه!بیمشون مال نیروهای مسلحه)اونجا تا اومدم تو با هادی!دیدم یه آقاهه هی داد می زنه!خانوم!برو از ورودی خواهران بیا!چادرم سرت کن!!!

اول فکر کردم دیوونه اس....بعدش که دیدم نه جدیه!برگشتم واز ورودی اومدم ولی هنوز خوب نشنیده بودم چی گفته؟؟؟؟یعنی فک می کردم اشتباه شنیدم!!!

رفتم از اون در و خانومه بهم گفت : خانوم بیا این چادر!!!!!منم خیلی بهم بر خورد!بر گشتم گفتم : مگه اینجا حرمه؟؟؟؟؟که الزاما باید چادر سر کنم؟؟؟؟؟

خانومه هم با یه عصبانیتی برگشت بهم گفت : خانوم محترم!اینجا بیمارستان نیروهای مسلحه!!!!

حالا کجا کار داری؟منم گفتم سونوگرافی!

بعدش با یه حالتی گفت : اینجا نیس!باید بری بیرون از کوچه بغل!منم خوشحال!!!!چون فک می کردم دیگه چون بیرونه!بازی چادر و اینارو ندارن!

ولی رفتم دیدیم بدتره!خانومه اول کارت شناسائیمو گرفت!بعدش یه چادر مشکی از تو یه مشماع آکبند(به قول خودشون)در آورد و داد بهم!داشتم با چادر ور می رفتم که زنه برگشت آروم(مثلا)بهم گفت : لبتون رژ داره؟

منم ساده!و متعجب البته!گفتم : بله!چطور مگه؟سریع یه پنبه داد بهم و گفت : پاک کنین لطفا!!!!

وای خدا!!!منو می گی؟؟؟داشتم شاخ در میاوردم!می خواستم بگم خانوم!من می خواستم برم بیمارستان!واسه سونو!نکنه اشتباه اومدم؟اینجا امامزاده ای؟حرمی؟چیزیه نکنه؟؟؟؟

هیچی نگفتم!چون واقعا از این حکومت نظامیشون ترسیده بودم!بعدش پنبه رو گرفتم و الکی یکم کشیدم رو لبم!همزمان چادر و ور داشتم و لبامو به هم فشار دادم و رفتم!جوری که اصلا رژم پاک نشد!!!چون اصلا از کارشون خوشم نیومد!!!!

یه بار دیگه هم تو حرم امام رضا این وضیت واسم پیش اومده بود!ولی اونجا جیک نزدم!چرا؟چون واقعا یه تقدسی داشت!بالاخره داشتم می رفتم پیش یه ادم بزرگ!

کار من درست نبود!ولی اصلا فکر نمی کردم آرایشم اونقدر زیاد باشه که جلب توجه کنه!

ولی امروز اینجا واقعا انتظار نداشتم!!!اخه من برای کی؟برای چه تقدسی؟باید الزاما چادر سرم می کردم؟؟؟؟یعنی اگه یه خانوم زائو ارژانسی بیاد اینجا اول لابد به این گیر می دن که چادرش کو؟

اصن شاید یکی نتونه بگیره!مگه زوره؟؟؟؟سر یه خانوم باردار چادر کنن؟؟؟که چی؟؟؟؟شاید واسش سخت باشه اصلا!!!!

خلاصه هیچی!اعصابم حسابی خورد بود!هادیمم خیلی ناراحت شده بود!که با من اینجوری کردن!جالب اینجا بود که از اینهمه آرایش!اتفاقا رژم از همه کمتر بود!به هیچی گیر نداده بودن الا همون رژ!!!

خلاصه تو راهرو ها بلند بلند با هادی داشتیم راجع به این کار توهین آمیزشون صحبت می کردیم!من به عمرم انقد کوچیک نشده بودم!!!

بیمارستانشونم دست کمی از خودشون نداشت!سگ صاحبشونمی شناخت!!!بی در و پیکر!بی نظم!هیشکی سر پستش نبود!از همه بدتر اصلا سونو گرافی سه بعدی یا چهار بعدی نداشتن!

خلاصه دنیای بود واسه خودش!هادی که از اول تا اخر فقط داشت می گفت : دستشون درد نکنه با این بیمارستانشون و این خدماتشون!!!!

بعدش همونجا پشیمون شدم که اصلا دکترمو اینجا بیام و اینجا زایمان کنم حتی!

خلاصه با عصبانیت جفتمون اومدیم بیرون!منم دم در چادرو بهشون پس دادم!وقتی از در اومیدم بیرون دوتائی با هم گفتیم : آخیش!چه دخمه ای بود!عینهو زندان می مونست!به خدا حکومت نظامی بود!

بعدش رفتیم بیمارستان میلاد اونم بیمه مارو نداشت!اومدیم خونه و ناهار خوردیم!منم حسابی دلم گرفته بود و از تو راه همش اشک می ریختم!چون صبح با یه ذوقی از خونه زده بودم بیرون!فکر می کردم تو همون بیمارستان زیر دست اون دکتره زایمان می شم!اخه می گن : راحت قبول می کنه واسه سزارین شدن!تازه فکر می کردم وقتی بیام خونه دیگه می دونم این ووروجک چیه؟دختر یا پسر؟

نشد دیگه!لو۳۰ فرم همش دلداریم می دادو بعدش از شدت خستگی دوتائی عینهو مستا افتادیم رو رختخواب و رفتیم!از ساعت ۳ تا ۷!بعدش پا شدم و خاله آسیه زنگ زد...کلیم تو دلمو خال کرد که اون دکترو مفت از دست دادم!!!این بیمارستان محشره و .....

حالا هر چقدرم من می گفتم هر کی پاشو به اندازه  گلیم دراز می کنه دیگه!!!ما نمی تونیم ۳.۴ میلیون خرج زایمان بدیم!!!به قول هادیم اگه همه طلاهامونم بفروشیم باز نمی تونیم!!!

پس حالا که بیمه هستیم!می ریم یه جائی که اونو قبول کنه دیگه!

رایگان بشه لا اقل!

بعدش لو۳۰م بیدار شد و من بازم کلی پیشش اشک ریختم!چون واقعا چند وقته خیلی استرس دارم!استرس اینکه بالاخره می تونم سزارین کنم یا نه؟استرس اینکه دکترم خوبه یا نه؟بیمارستان؟تمیزیش؟بچه؟سالمیش؟و ......

دوری از مامانمم افتاده رو همشون!همینجور که کم کم گریه هام قطع شد!بابائیم زنگ زد و کلی باهاش صحبت کردم!اونم کلی بهم خندید و گفت : دختر!تو چقد حساسی!!!بابا یه دارین می دین!یا ندارین!نمی دین دیگه!!!چرا انقد مسئله رو بغرنج می کنی؟؟؟؟فقط بلدی غصه بخوری!ولش کن بابا!یه چیزی می شه حالا!

بزن به بیخیالی!تو الان فقط باید بخندی و.....

بعدش ناناز باهام صحبت کرد!گفت : دیشب مهمون داشتم!حسین آقا و حنظله و آقا مقداد اینا!فسنجون درست کرده بودم + جغول بغول!وای تا گفت فسنجون!کلی هوس کردم!ولی چه کنم که همین غذارو اگه بخوام خودم درست کنم حالم به هم می خوره!ولی اگه بدونم مامانم درستش کرده تا دونه ی اخر برنجش می خورم!!!

(وای خدا!من اصلا دیگه هیچی انگار دوس ندارم؟یعنی کلی گشنمه!ولی به هر غذائی که فکرشو می کنم نمی تونم بخورم!انگار از همه چی بدم میاد!همه چی بوی بد می ده انگار!سریع اق می زنم و ....ولی کاش مامانم پیشم بود..کلی بهم می رسید و واسم غذا درست می کرد.....)

خلاصه واسه شامم هیچی دلم نمی خواست!لو۳۰م پیشنهاد همبرگر و داد!می دونست دوس دارم.منم نه نگفتم!از خدا خواسته!)

بعدشم اومدم اینجا و از این روز دلگیرم نوشتم.....

راستی بالاخره دکترم واسم سونوی تعیین جنسیت نوشت!۴ بعدی!یعنی فیلم بچمو واسم می ریزن تو یه سی دی و بهم می دن.اگه عکسش واضح بود می ذارمش اینجا حتما!شاید بالاخره شنبه معلوم شه جوجوم چیه؟انقد ذوق کردم و بعدش کش اومدم دیگه مردم!واسه همین اینبار اصلا ذوق نمی کنم!!!!

دلم مامانمو می خواد.

دلم یه بیمارستان و دکتر خوب می خواد.

دلم سزارین می خواد فقط!

دلم می خواد زودتر بفهمم نی نیم چیه؟

 

وایییییییییییییی.......خدایا......

 

راستی واسه اینکه دلم وا شه....این عکس پر خاطره رو می زارم اینجا....

خاطرش قشنگه!دو سه روزی بودش که عقد کرده بودیم!پیشیم یه هو از دانشگاش اومد خونه ی ما !تا رسید همون دم در گفت : اخ!!!!یادم رفت!گفتم چی؟گفت : یه جائی .یه چیزی سفارش داده بودم!یادم رفت بگیرم!

منم که دوم افتاده بود که گله!هیچی نگفتم تا بیچاره واسه خودش ذوق کنه!

بعدش دیدم دوباره رفت و برگشت با یه دسته گل خوشگل اومد خونه!!!!

کلی ذوق کردم و به عنوان اولین گل!عکسشو همیشه دارم.......

 

 

جمعه ششم دی 1387 |

 

Weblog Themes By Pars Theme