|
امروز صبح کله ی سحر پا شدیم!ساعت ۶.۳۰.واسه اینکه زودتر حاضر شیم و بریم بیرون!دنبال کارامون!
بعدش رفتیم بیمارستان خاتم الانبیاء ساعت ۸.۳۰ رسیدیم.منشیش گفت : دکتر ساعت ۹ میادش.وقتی من رفتم تو اتاقش ساعت نزدیکای ۱ بود!تازه مثلا اول باردارا رو فرستاده بود تو!
رفتم تو دکتره کلی سرش شلوغ بود.مث آتیه نبود که تک تک.قشنگ.شیک و منظم بفرسته تو!همه رو گله ای معاینه می کرد.تا رفتم اصلا مهلت نداد حرف بزنم!سریع همونجا منشیش فشارمو گرفت.گفت ۱۲ روی ۶.خوبه!بعدشم دکتره رفت تو اتاق معاینه و داد زد گفت : همه ی حامله ها بیان اینجا واسه معاینه!منم رفتم.خوابیدم و صدای قلب فرشته کوچولومو واسم گذاشت.....
الهی فدای جیگرم شم.....نمی دونم چرا انقد قلبش کند می زد؟یعنی کند که نه!به تندی دفعه های قبل نبود.راستی وزنمم شده بود ۵۶.۵...وای خدا ببین از ۵۱ شروع کردم!حالا رسیدم به ۵۶!!!!
بعدش تا با دستش شکم منو لمس کرد سریع برگشت گفت : شکمت الان منقبضه؟یا همیشه هست؟یاد وقتائی افتادم که تو خونه بودم و هر چقدر می رفتم دستشوئی تا میومدم بیرون.بازم احساس می کردم مثانه ام پره!و یه چیزی داره بهش فشار میاره!ولی فکر می کردم چون نی نیم داره بزرگ می شه اینجوریه!
بعدش که دکتره فهمید من کلسیم می خورم!کلی دعوام کرد!و گفت : به خاطر همین اینجوری منقبض شده دیگه!!!!خانوم شکم شما اندازه ی یه خانوم ۲ ماه اس!!!نه ۵ ماهه!!!!
منم بهش نگفتم که اون قرصو دکتر میر اسماعیلی (آتیه)داده!چون اگه می فهمید که من مریض اونم منو معاینه نمی کرد و می گفت : برو پیش دکتر خودت!بعدش برگشت گفت : این دکترای شهرستان چیکار می کنن اونجا واقعا؟؟؟؟!!!! این داروها اصلا مناسب شما نیست خانوم!بزار واسه بعد زایمانت!نه الان!می دونی چقدر جلوی رشد بچتو گرفتی؟؟؟؟؟؟
منم خیلی ناراحت شدم!
بعدش تازه به این نتیجه رسیدیم که اون بیمارستان بیمه ی مارو نداره!و من مجبورم دکتر کاتب!که کلیم معروفه و مجرب!بزارم کنارو برم یه بیمارستان دیگه!
از اونجا یه راست رفتیم بیمارستان بقیه ا... که مال خود ارتش بود!(چون بابای هادی دکتر بیمارستان ارتشه!بیمشون مال نیروهای مسلحه)اونجا تا اومدم تو با هادی!دیدم یه آقاهه هی داد می زنه!خانوم!برو از ورودی خواهران بیا!چادرم سرت کن!!!
اول فکر کردم دیوونه اس....بعدش که دیدم نه جدیه!برگشتم واز ورودی اومدم ولی هنوز خوب نشنیده بودم چی گفته؟؟؟؟یعنی فک می کردم اشتباه شنیدم!!!
رفتم از اون در و خانومه بهم گفت : خانوم بیا این چادر!!!!! منم خیلی بهم بر خورد!بر گشتم گفتم : مگه اینجا حرمه؟؟؟؟؟که الزاما باید چادر سر کنم؟؟؟؟؟
خانومه هم با یه عصبانیتی برگشت بهم گفت : خانوم محترم!اینجا بیمارستان نیروهای مسلحه!!!!
حالا کجا کار داری؟منم گفتم سونوگرافی!
بعدش با یه حالتی گفت : اینجا نیس!باید بری بیرون از کوچه بغل!منم خوشحال!!!!چون فک می کردم دیگه چون بیرونه!بازی چادر و اینارو ندارن!
ولی رفتم دیدیم بدتره!خانومه اول کارت شناسائیمو گرفت!بعدش یه چادر مشکی از تو یه مشماع آکبند(به قول خودشون)در آورد و داد بهم!داشتم با چادر ور می رفتم که زنه برگشت آروم(مثلا)بهم گفت : لبتون رژ داره؟
منم ساده!و متعجب البته!گفتم : بله!چطور مگه؟ سریع یه پنبه داد بهم و گفت : پاک کنین لطفا!!!!
وای خدا!!!منو می گی؟؟؟داشتم شاخ در میاوردم!می خواستم بگم خانوم!من می خواستم برم بیمارستان!واسه سونو!نکنه اشتباه اومدم؟اینجا امامزاده ای؟حرمی؟چیزیه نکنه؟؟؟؟
هیچی نگفتم!چون واقعا از این حکومت نظامیشون ترسیده بودم!بعدش پنبه رو گرفتم و الکی یکم کشیدم رو لبم!همزمان چادر و ور داشتم و لبامو به هم فشار دادم و رفتم!جوری که اصلا رژم پاک نشد!!! چون اصلا از کارشون خوشم نیومد!!!!
یه بار دیگه هم تو حرم امام رضا این وضیت واسم پیش اومده بود!ولی اونجا جیک نزدم!چرا؟چون واقعا یه تقدسی داشت!بالاخره داشتم می رفتم پیش یه ادم بزرگ!
کار من درست نبود!ولی اصلا فکر نمی کردم آرایشم اونقدر زیاد باشه که جلب توجه کنه!
ولی امروز اینجا واقعا انتظار نداشتم!!!اخه من برای کی؟برای چه تقدسی؟باید الزاما چادر سرم می کردم؟؟؟؟یعنی اگه یه خانوم زائو ارژانسی بیاد اینجا اول لابد به این گیر می دن که چادرش کو؟
اصن شاید یکی نتونه بگیره!مگه زوره؟؟؟؟سر یه خانوم باردار چادر کنن؟؟؟که چی؟؟؟؟شاید واسش سخت باشه اصلا!!!!
خلاصه هیچی!اعصابم حسابی خورد بود!هادیمم خیلی ناراحت شده بود!که با من اینجوری کردن!جالب اینجا بود که از اینهمه آرایش!اتفاقا رژم از همه کمتر بود!به هیچی گیر نداده بودن الا همون رژ!!!
خلاصه تو راهرو ها بلند بلند با هادی داشتیم راجع به این کار توهین آمیزشون صحبت می کردیم!من به عمرم انقد کوچیک نشده بودم!!!
بیمارستانشونم دست کمی از خودشون نداشت!سگ صاحبشونمی شناخت!!!بی در و پیکر!بی نظم!هیشکی سر پستش نبود!از همه بدتر اصلا سونو گرافی سه بعدی یا چهار بعدی نداشتن!
خلاصه دنیای بود واسه خودش!هادی که از اول تا اخر فقط داشت می گفت : دستشون درد نکنه با این بیمارستانشون و این خدماتشون!!!!
بعدش همونجا پشیمون شدم که اصلا دکترمو اینجا بیام و اینجا زایمان کنم حتی!
خلاصه با عصبانیت جفتمون اومدیم بیرون!منم دم در چادرو بهشون پس دادم!وقتی از در اومیدم بیرون دوتائی با هم گفتیم : آخیش!چه دخمه ای بود!عینهو زندان می مونست!به خدا حکومت نظامی بود!
بعدش رفتیم بیمارستان میلاد اونم بیمه مارو نداشت!اومدیم خونه و ناهار خوردیم!منم حسابی دلم گرفته بود و از تو راه همش اشک می ریختم!چون صبح با یه ذوقی از خونه زده بودم بیرون!فکر می کردم تو همون بیمارستان زیر دست اون دکتره زایمان می شم!اخه می گن : راحت قبول می کنه واسه سزارین شدن!تازه فکر می کردم وقتی بیام خونه دیگه می دونم این ووروجک چیه؟دختر یا پسر؟
نشد دیگه!لو۳۰ فرم همش دلداریم می دادو بعدش از شدت خستگی دوتائی عینهو مستا افتادیم رو رختخواب و رفتیم!از ساعت ۳ تا ۷!بعدش پا شدم و خاله آسیه زنگ زد...کلیم تو دلمو خال کرد که اون دکترو مفت از دست دادم!!!این بیمارستان محشره و .....
حالا هر چقدرم من می گفتم هر کی پاشو به اندازه گلیم دراز می کنه دیگه!!!ما نمی تونیم ۳.۴ میلیون خرج زایمان بدیم!!!به قول هادیم اگه همه طلاهامونم بفروشیم باز نمی تونیم!!!
پس حالا که بیمه هستیم!می ریم یه جائی که اونو قبول کنه دیگه!
رایگان بشه لا اقل!
بعدش لو۳۰م بیدار شد و من بازم کلی پیشش اشک ریختم!چون واقعا چند وقته خیلی استرس دارم!استرس اینکه بالاخره می تونم سزارین کنم یا نه؟استرس اینکه دکترم خوبه یا نه؟بیمارستان؟تمیزیش؟بچه؟سالمیش؟و ......
دوری از مامانمم افتاده رو همشون!همینجور که کم کم گریه هام قطع شد!بابائیم زنگ زد و کلی باهاش صحبت کردم!اونم کلی بهم خندید و گفت : دختر!تو چقد حساسی!!!بابا یه دارین می دین!یا ندارین!نمی دین دیگه!!!چرا انقد مسئله رو بغرنج می کنی؟؟؟؟فقط بلدی غصه بخوری!ولش کن بابا!یه چیزی می شه حالا!
بزن به بیخیالی!تو الان فقط باید بخندی و.....
بعدش ناناز باهام صحبت کرد!گفت : دیشب مهمون داشتم!حسین آقا و حنظله و آقا مقداد اینا!فسنجون درست کرده بودم + جغول بغول!وای تا گفت فسنجون!کلی هوس کردم!ولی چه کنم که همین غذارو اگه بخوام خودم درست کنم حالم به هم می خوره!ولی اگه بدونم مامانم درستش کرده تا دونه ی اخر برنجش می خورم!!!
(وای خدا!من اصلا دیگه هیچی انگار دوس ندارم؟یعنی کلی گشنمه!ولی به هر غذائی که فکرشو می کنم نمی تونم بخورم!انگار از همه چی بدم میاد!همه چی بوی بد می ده انگار!سریع اق می زنم و ....ولی کاش مامانم پیشم بود..کلی بهم می رسید و واسم غذا درست می کرد.....)
خلاصه واسه شامم هیچی دلم نمی خواست!لو۳۰م پیشنهاد همبرگر و داد!می دونست دوس دارم.منم نه نگفتم!از خدا خواسته!)
بعدشم اومدم اینجا و از این روز دلگیرم نوشتم.....
راستی بالاخره دکترم واسم سونوی تعیین جنسیت نوشت!۴ بعدی!یعنی فیلم بچمو واسم می ریزن تو یه سی دی و بهم می دن.اگه عکسش واضح بود می ذارمش اینجا حتما!شاید بالاخره شنبه معلوم شه جوجوم چیه؟انقد ذوق کردم و بعدش کش اومدم دیگه مردم!واسه همین اینبار اصلا ذوق نمی کنم!!!!
دلم مامانمو می خواد.
دلم یه بیمارستان و دکتر خوب می خواد.
دلم سزارین می خواد فقط!
دلم می خواد زودتر بفهمم نی نیم چیه؟
وایییییییییییییی.......خدایا......
راستی واسه اینکه دلم وا شه....این عکس پر خاطره رو می زارم اینجا....
خاطرش قشنگه!دو سه روزی بودش که عقد کرده بودیم!پیشیم یه هو از دانشگاش اومد خونه ی ما !تا رسید همون دم در گفت : اخ!!!!یادم رفت!گفتم چی؟گفت : یه جائی .یه چیزی سفارش داده بودم!یادم رفت بگیرم!
منم که دوم افتاده بود که گله!هیچی نگفتم تا بیچاره واسه خودش ذوق کنه!
بعدش دیدم دوباره رفت و برگشت با یه دسته گل خوشگل اومد خونه!!!!
کلی ذوق کردم و به عنوان اولین گل!عکسشو همیشه دارم.......

|